پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

جشن دندونی پرنیا کوچولو...

امروز جمعه 1391.7.7 مصادف با تولد امام هشتم امام رضا هستش که من و بابایی برات جشن دندونی گرفتیم خیلی خوش گذشت تزئنات کلاه کیک دندونی آش دندونی واینم پرنیا دندونی با کفش دوزک هاش واین یکی هم باباجونی  پرنیای کنجکاو داره بررسی می کنه کادوی بابایی کادوی مامانی   ...
22 مهر 1391

تو بهترین هدیه ی خدا هستی...

همیشه وقتی می دیدم چطور بچه ها دستهای کوشولوشونو باز می کنند تا خودشونو بندازند تو بغل ماماناشون ته ته دلم یه آهی می کشیدم و می گفتم یعنی یه روزی میشه منم... پرنیای من، وای که چقدر لذت بخشه وقتی سفت بغلت می کنم وتو خودتو برام لوس می کنی و سرتو می ذاری رو شونم و دستات رو میاری تا من غرق بوسشون کنم،عاشقتم عزیزم...انشالله همیشه صحیح وسالم باشی وبهترینها رو برات آرزو می کنم خییییییییییییییلی دوستت دارم عروسکم     خداجون شکرت شکرت ...
22 مهر 1391

چشیدن طعم اولین سوپ...

امروز چهارشنبه 1391.5.11 اولین باری هست که می خوام برا عسلم سوپ درست کنم... داخل سوپت سبزی سوپی، برنج ،هویج،قلم،کدو ریختم با کمی روغن زیتون... ساعت 1 ظهر بود برات پختم تا بعد از ظهر بهت بدم ...طعمش رو دوست داشتی بهتر از حریره می خوردی  ...
20 مهر 1391

شیرینی خوران دختر دایی مامانی...

ا م روزپنج شنبه1391.7.6 که عصر رفتیم خونه دایی اصغر که شبش شیرینی خوران دخترش بود و تو یه کوچولو سرما خوردی جیگرم و فرداش دایی احسان و مامان جونی تل زد ند سراغت رو گرفتند و زن دایی زینب هم پیام داد و سراغت رو گرفت ...
16 مهر 1391

تولد بابا مجتبی...

    نماد ماه مهر   بهترین بابای دنیا تولدت مبارک امروز چهارشنبه 1391.7.12قرار شد شب برا بابایی جشن تولد بگیریم خلاصه صبحش رفتیم خونه ی مامان جون که بریم برا بابایی کیک بخریم  بعداز ظهر رفتیم و براش یه کیک خشمل خریدیم و شب رفتیم خونه و بعداز خوردن شام برا بابایی تولد گرفتیم و سوپرایزش کردیم . خیلللی خوش گذشت جای همتون خالی   عکس کیک و کادو اینم بابایی و پرنیا دوستت داریممممممممممممممم {از طرف مامانی و پرنیا} ...
12 مهر 1391

8ماهگی پرنسس پرنیا و دو مروارید زیبا...

قندو عسلم هشت ماهگیت هم تموم شد و وارد ماه نهم شدیم هشت ماهه دلیل نفس کشیدنم شدی مونسم شدی همه کسم شدی وااای عزیزم اگه یه لحظه ازم جدا بشی دلم برات یه ذره می شه خییییییلی دوستت دارم هر روز شیرین تر و با نمک تر می شی و دل من و بابایی رو می بری وای وقتی بابایی از مغازه میاد با تموم سرعتت می ری سراغ بابا و من رو رها می کنی که اون موقعه که من بهت می گم پرنیا من اینجا بوووووووووقموقتی بابایی بغلت می کنه من دستت رو می گیرم دستت رو از دست من می کشی و محکم به بابا می چسبی و پاهات رو می ذاری رو کمربند بابا و می ری بالاخلاصه خیلی دل می بری ، دایی احسان وقتی می بیندت اینقدر باهات بازی می کنه ودایی محسنم وقتی گریه می کن...
11 مهر 1391